***دل نوشته های شمیــــــــــــــــــم***
بهترین روزهایی که در گذرند
+امروز هم خیلی خوشحالم هم خیلی حالم خوبه دیشب ناخوداگاه زدم زیر گریه,دلم خیلی گرفته بود,اعصابم شدید بهم ریخته بود,نمیدونستم چرا ولی خیلی قاطی بودم مامی و ددی خواب بودن وگرنه میتونستن آرومم کنن در این شرایط فقط 2 چیز میتونه آرومم کنه اول از همه درد و دل کردن و صحبت کردن با خداست که شدید آرامش بخشه دوم هم صحبت کردن ولوس شدن برای مامان بابام دیشبم تنها کاری که آرومم میکرد این بود که برم بشینم پیش خدای مهربونم و یه دل سیر براش حرف بزنم هی حرف زدم و هی اشک ریختم ولی یهو دیدم انگار اونی که نیم ساعت پیش یهو دلش گرفته بود شمیم نبود و یکی دیگه بوده گاهی وقتا زود جا میزنم،احساس میکنم دیگه آخر دنیاست و هیچ راهی وجود نداره تا اینکه خدا بهم میگه:خانوم خانومااااا تا من و داری غصه چرا؟ همیشه بابام میگه چرا انقدر عجولی؟هر کاری زمان بره و نیاز به گذشته زمان داره ولی کو گوش شنوا و امروز شدیدا حالم خوبه و همش و مدیون خدای مهربونمم که همیشه دو تا دستام و تو دستای مهربونش گرفته و در گوشم میگه من پیشتم همیشه خدایا میدونی که عاشقتم،بازم فریاد میزنم عاشقتم برای خدا نوشت: نسیم دانه را از دوش مورچه انداخت. +دیشب رفتیم مهمانی وقتی برگشتیم ساعت 1:30 بود تا لباسام و عوض کنم و یکم اتاقم و جمع و جور کنم ساعت شد 2 گفتم آنلاین شم ببینم چه خبره دیدم Raghu آنلاینه بهش میگم این موقع شب اینجا چی کار داری؟ میگفت شب کارم شدید خوابم میومد گفتم بیام شاید تو باشی یکم با هم صحبت کنیم میگه هر وقت با تو صحبت میکنم ازت کلی انرژی میگرم یعنی من انقدر شیطونو شادم که ازم انرژی میگیرن؟ خلاصه چند دیقه با هم صحبت کردیم یهو دیدم دیگه جواب نمیده،فکر کنم رئیسش اومده بود به شوخی بهش گفتم من خیلی خوابم میاد دارم میرم شوخی شوخی حرفم جدی شد و یهو اینترنت قطع شد هر کاری کردم دیگه کانکت نشدم امروز دیدم برام آف گذاشته حداقل با هام خداحافظی میکردی بعد میرفتی نمیدونم چرا چند روزه هر چی میگم عینا اون اتفاق میوفته پریروز شادی زنگ زد گفت شمیم میخوام برم خرید باهام میای؟ منم قبول کردم مامانش اومد خونه ما ،من و شادی هم با هم رفتیم خرید تو راه داشتیم صحبت میکردیم،داشت راجع به دختر همسایشون میگفت،یهو بهش گفتم اگه الان روبرومون در بیاد چی کار میکنی؟ یعنی تا این جمله رو گفتم دیدم گفت واااااااای شمیم دختر همسایمون من میخندیدم اون حرص میخورد میگفت نمیشد تو هیچی نمیگفتی.... خلاصه کلی خندیدم،هر چی میگم اتفاق میوفته +دیروز بعدازظهر دوستم اومد جزوم و گرفت ببره کپی کنه و امروز برام بیاره امروز ساعت 12 زنگ زده به گوشیم که من دم خونتونم بیا جزوه رو بهت بدم بنده هم خواب تشریف داشتم رفتم دم در بهم میگه به نظرت زشت نیست تا این موقع میخوابی؟ (خب چی کار کنم خیلی خسته ام،هر چقدرم بخوابم بازم کمبود خواب دارم +آخرین طراحیام و در ادامه مطلب گذاشتم +پریشب خواب دیدم عازم خونه خداییم نمیدونم کی بود و از کجا بود,زنگ زد به گوشی بابام و گفت اسم هر 3نفرتون برای مکه در اومده فردا صبح عازمید انقدر ذوق کرده بودم دست از پا نمیشناختم انگار ساعت 12 شب بود و ما هم داشتیم از بیرون میومدیم خونه ساعت 6 صبح هم پرواز بود,بابا میگفت دیگه خونه نریم مستقیم بریم فرودگاه من همش میگفتم بابا اینجوری که نمیشه من باید لباس احرامم و بردارم دیدم اومدم خونه,دقیقا همون چادرو لباس احرامی که برده بودم مکه رو از تو کمدم در آوردم یکم نگاش کردم و دوباره تا کردم گذاشتم تو چمدونم,کلی هم لباس و روسری برداشتم همش میترسیدم نکنه از پرواز جا بمونیم در همین حال و احوال بودم که بابام از خواب بیدارم کرد که برم کلاس از کلاس که برگشتم برای مامی تعریف کردم مامی میگفت انشاالله دوباره قسمتت میشه میری یعنی میشه؟خدا جونم دوباره دعوتم میکنی بیام؟ +امروز بچه های زبان داشتن از کنار پنجره کلاسمون رد میشدن و با هم تو حیاط انگلیسی صحبت میکردن مربیمون گفت اگه دوست داشته باشید ما هم نیم ساعت آخر کلاس و با هم انگلیسی صحبت کنیم ما هم مشتاقانه قبول کردیم +امروز بچه ها اصرار داشتن یه روز باهاشون برم دانشگاهشون,احتمالا شنبه برم به مربیمون میگم خانم... شنبه میخواید درس بدین؟ میگه چطور مگه؟احتمالا یه قسمتایی از ساخت ربات و بگم بهش گفتم من یه روز میخوام غیبت کنم اگه میشه اون روز و درس ندین خندش گرفت گفت کجا میخوای بری؟ گفتم من دروغ بلد نیستم کاملا صادقانه میگم با بچه ها میخوام برم دانشگاشون بچه ها میخندیدن میگفتن شمیم صداقتت ما رو کشته خب چی کار کنم از دروغ بدم میاد,دوست ندارم دروغ بگم تا جایی که امکان داشته باشه حقیقت و میگم اگرم گفتن اون حرف برام سخت باشه ترجیح میدم کلا نگم تا اینکه بخوام دروغ بگم بچه ها از شیطنت تو دانشگاشون و کل کل با استاداشون میگفتن یعنی رسما غش کرده بودیم از خنده یاد دوران خودمون افتادم من دلم دوران دانشجویی میخواااااااااااااااااااااااااااااد بچه ها دعا کنید دوباره این دوران و تجربه کنم +دیروز با مامان نی نی قرار گذاشتیم امروز بریم باشگاه ثبت نام کنیم بعدازظهرا بریم امروز تا رسیدم خونه زنگ زد گفت ساعت 1:30 بریم منم گفت باشه تا ناهار و خوردم انقدر خسته بودم که همونجا خوابم برد دیدم ساعت 1:30 تلفن اتاقم زنگ میخوره,اصلا دوست نداشتم گوشی و بردارم انقدر خسته بودم خلاصه با کلی زحمت گوشی و برداشتم دیدم مامان نی نی گفتم بذار نیم ساعت بخوابم 2 میریم نیم ساعت خوابیدن تبدیل شد به 4 ساعت ساعت 5 بیدار شدم بهش زنگ زدم عذر خواهی کردم ,واقعا خیلی خسته میشم خلاصه قرار گذاشتیم با نی نی و مامان نی نی و مامی بریم بیرون اول خواست کالسکه بیاره ولی من نذاشتم گفتم خودمون بغلش میکنیم کالسکه تو پاساژ نمیشه برد به مامان نی نی گفتم من میخوام تیپ قرمز بزنم تو هم لباس قرمز تن نی نی کن که با من ست باشه من شال و کیف و کفش قرمز پوشیدم نی نی هم لباس قرمز و کلاه قرمز پوشید خلاصه کلی هم من بغلش کردم تا من و میبینه انقدر خودش و لوس میکنه که درسته میخوام قورتش بدم از اونجا هم رفتیم خونه یکی از همسایه های قدیمیمون و بعدم اومدیم خونه الان هم با وجود خستگی تمام باید پاشم اتاقم و تمیز کنم,خیلی شلوغ شده تازه شدید خوابمم میاااااد +احتمالا امشب پازلم تموم شه,ناز شده +امروز صبح با نیم ساعت تاخیر رفتم کلاس صبح مربیمون زنگ زده که خانم.... چرا نیومدی؟بنده هم با صدایی ناز و خوابالو گفتم تا چند دیقه دیگه میام +ساعت 1 باید میرفتم طراحی ولی نرفتم خیلی خسته ام,دلم میخواد فقط تو خونه باشم و استراحت کنم و کارایی که دوست دارم و انجام بدم تا یه هفته طراحی نمیرم,البته تو خونه طراحی میکنم ولی حوصله کلاس و ندارم من نمیدونم خانمایی که میان کلاس طراحی میان کار یاد بگیرن یا احساس میکنن میان مشاوره هر جلسه میشینن یا از شوهرشون بد میگن یا از مادر شوهرشون و کلا اقوام محترم شوهرشون استادمون خیلی آقاست,گاهی اوقات راهنماییشون میکنه ولی گوششون بدهکار نیست همش به استادمون میگن خوش به حال خانومتون که شما انقدر مهربونید اسادمونم میگه باید از خانومم بپرسید که واقعا من انقدر مهربون هستم یا نه من خیلی بدم میاد آدم زندگیش و با دیگران مقایسه کنه به نظر من هر انسانی در کنار معایبش ,محسناتی داره که دیگران ندارن در کل از این بحثایی که میکنن خوشم نمیاد ولی استادمون واقعا خوب و مهربونه یا سعی میکنه چیزی نگه یا تلاش میکنه طرز نگرششون و عوض کنه +میخواستم امروز برم کلاس گیتار ولی باید ناخنام و کوتاه کنم,شدید غصم گرفته +دیروز یکی از کتابایی که خریده بودم شروع کردم به خوندن پازلمم تا نصفه درست کردم ولی در نهایت شدیدا احساس خستگی میکنم خداروشکر کنکور امروزم تموم شد نمیدونم نتیجه چی میشه,من سپردم به خدا,توکلم به خداست انشاالله هر چی خیره همون بشه دیروز بعد از ناهار حالم خوب نبود,احساس کردم تمام بدنم داره میلرزه بعد از ناهار سریعا شیرجه زدم روی تختم و خوابیدم تا شاید خوب بشم ساعت حدود 5 بیدار شدم مامی همش صدام میکرد میگفت شمیم شب خوابت نمیبره ,بلند شو همونطورم شد بعد با مامی و ددی رفتیم بیرون و یکم خرید کردیم خیلی استرس داشتم,احساس میکردم همه چی و فراموش کردم حس خیلی بدی داشتم سریع زنگ زدم به مامان بزرگم ,گفتم عزیز جون برام استخاره میگیری؟ عزیز برام استخاره گرفت گفت خوبه انشاالله حاجتت برآورده میشه وقتی این و شنیدم خیلی آروم شدم ساعت 10:30 رفتم بخوابم ولی چشمتون روز بد نبینه مگه خوابم میبرد داشتم کلافه میشدم دیگه دوست نداشتم کتاب و نگاه کنم(حالا فکر نکنید خیلی خونده بودمااااااااااااااااا ساعت 12 عزم خود را جزم کردم که به هر ترتیبی شده بخوابم دیگه کم مونده بود واسه خودم قصه تعریف کنم نمیدنم کی خوابم برد ولی ساعت 3 دوباره بیدار شدم خلاصه تا 6 صبح 200 بار از خواب پریدم 6 بلند شدم صبحونه خوردم و با ددی محترم راهی جلسه کنکور شدیم مامی و ددی کلی بهم روحیه دادن که نگران نباشم(فقط امیدوارم شرمندشون نشم ساعت 8 آزمون شروع شد ساعت 9 نصف سالن خالی شد نصف بچه ها رفتن,فکر کنم منتظر بیسکوییت بودن چون به محض گرفتن بیسکوییت از جاشون بلند شدن داشتن دفترچه ها رو میدادن یکی از دوستام و دیدم خیلی دوست داشتم برم پیشش ولی نشد دلم براش خیلی تنگ شده بود خلاصه تا ساعت 11 نشستم سر جلسه داشتم از کمر درد میمردم نمیتونم چند ساعت ثابت یه جا بشینم ,چون قدم بلنده سریع کمر درد میگیرم امیدوارم نتیجه خوبی بگیرم مطمئنم هر چی بشه خواست خدا بوده تا الان هر اتفاقی برام افتاده به صلاحم بوده ,خداجونم راضیم به رضای تو من تلاش خودم و کردم نتیجه با خودت پریشب یکی از دوستام اس ام اس داده میگه شمیم برات نذر کردم,مطمئنم قبول میشی عاشق مهربونی دوستامم مهرگان ناز و مهربونم مرسی که نگران کنکورم بودی و برام دعا کردی درخشان گل و نازنینم مرسی که برام دعا کردی و از دوستاتم خواستی برام دعا کنن مــــــــــــــــــــــرسی دوستای گلم راستی بهمون ساندیس ندادن فقط بیسکویت دادن اینم عسکش +دارم میمیرم از خستگـــــــــــــــــى امروز از ساعت 6 صبح بیدار شدم داشتم خواب مادر بزرگم که فوت کرده میدیدم یهو از خواب پریدم و دیگه نخوابیدم مامان بزرگم خیلی سر حال بود,از دیدنش تو خواب خیلی خوشحال بودم,حیف که دیگه تو بیداری نمیتونم ببینمش بیدار که شدم یکم کارام و انجام دادم و نشستم طرحی که باید برای فردا ببرم و کشیدم و رفتم باباییم و از خواب بیدار کردم گفتم بابایی پاشو دیشب خواب مامانی و دیدم,بابام عاشق مادرش بود منم خوابم و با جزئیاتش براش تعریف کردم بعدش نشستیم صبحونه خوردیم ساعت 8:30 با بچه ها سر ایستگاه قرار داشتم 8:15 اومدم از خونه بیرون طبق معمول بنده اولین نفری بودم که رسیدم بعد یکی از دوستام اومد که داداششم با خودش آورده بود(داداشش پنجم دبستان بود) خیلی بامزه بود و البته یکم شیطون به من میگفت خاله شمیم,هر بار که خاله صدام میکرد قند تو دلم آب میشد چند دیقه بعد هم یکی دیگه از دوستام اومد اتفاقا اونم داداشش و آورده بود(کلاس چهارم بود)اونم خیلی ناز بود و مظلوم یکی دیگه از بچه ها هم مسیرش با ما فرق داشت که با هم تو مترو قرار گذاشته بودیم خلاصه حدودای ساعت 10 رسیدیم نمایشگاه مترو خیلی شلوغ بود نمایشگاه هم شلوغ بود ولی شلوغیش آدم و اذیت نمیکرد به محض ورود رفتیم سمت غرفه عمومی,تمام کتابا داشتن چشمک میزدن حیف که آوردنشون سخت بود ولی خب من که چند تا کتاب اونجا خریدم,خیلی هم سنگین بود بعد رفتیم ناهار خوردیم و یکم میوه و تنقلات خوردیم و رفتیم سمت غرفه کودک و نوجوان بخشی که من عاشقشم واقعا خیلی غرفه جذابیه 2 تا پازل خوشگل خریدم یکی 1000 تکه با طرح منظره و یکی هم 600 تکه با طرح هنری انقدر که ما از غرفه کودک و نوجوان استقبال کردیم بچه ها استقبال نکردن بعد هم رفتیم سمت کتابهای زبان,2 تا کتاب و فلش کارت مخصوص زبان هم خریدم در همون میون هم 2,3 تا کتاب دیگه خریدم و بعد رفتیم یک بستنی زدیم بر بدن و دوباره نشستیم مراسم میوه خرون و اجرا کردیم و کمی استراحت کردیم حدود ساعت 3 هم از نمایشگاه اومدیم بیرون خیلی خوش گذشت مسابقه انتخاب مجری برای رادیو گذاشته بودن و از داوطلبین تست میگرفتن یه خانوم جوونی رفت و تست داد بعد گفتن شما رو انتخاب میکنیم لطفا خودتون و معرفی کنید و مدرک تحصیلیتون و بگین؟ خانومه خودش و معرفی کرد و گفت من پزشکم هدفم از شرکت در این مسابقه فقط این بود که همسرم همیشه بهم میگه تو نمیتونی در مقابل جمع صحبت کنی الان اومدم این بالا که در برابر این حضار بهش ثابت کنم من میتونم در مقابل جمع صحبت کنم یهو تماشاچیا براش دست زدن مجریه گفت همسر این خانوم اگر راست میگه خودش بیاد بالا تست بده دیگه ما واینستادیم ادامه برنامه رو ببینیم خلاصه که خیلی خوب بود کلی گفتیم و خندیدیم خوبیش این بود که بچه ها هم که همراهمون بودن اصلا نه غر زدن نه اذیتمون کردن,خیلی خوب بودن الان هم دارم از خستگی هلاک میشم از یه طرف خوابم میاد +شدیدا لحظه شماری میکنم کنکور تموم شه بشینم کتابام و بخونم +امروز بازم کلاس طراحی و نموندم و فقط طرحم و نشون دادم و برگشتم استادم میگفت بشین همینجا کارت و انجام بده ولی نموندم,گفتم آخر هفته کنکور دارم ,وقت ندارم اینجا بشینم باور کنید اصلا وقت ندارم ساعت 3:30 مامان نی نی زنگ زد گفت شمیم میخوام نی نی و ببرم تو حیاط با روروک بازی کنه ,اگه خواب نیستید تو هم بیا خلاصه منم آماده شدم رفتم دیدیم حیاط مزه نمیده نی نی و بردیم تو کوچه کلی عکس و فیلم از نی نی گرفت عین یه تیکه ماه می مونه,کلاه لی هم سرش گذاشته بود,میخواستم درسته بخورمش به مامان نی نی گفتم من توپ والیبالم باد نداره اگه برای تو باد داره بیار بازی کنیم رفت آورد کلی والیبال بازی کردیم خیلی وقت بود بازی نکرده بودم,خیلی مزه داد ولی تمام دستم سرخ شده من نمیدونم الان تو این موقعیت چرا هوس بازی کردم +امروز کارت ورود به جلسم و گرفتم,آزمونم جمعه صبحه برام خیلی دعا کنید ,البته یه سفر 2 روزه وقتی از کلاس برگشتم ددی هم خونه نبود ,نمیدونم چرا یهو گریم گرفت فکر کنم جای خالی مامی اینطوریم کرد زودی زنگ زدم به مامی ,احتمال زیاد 2 شنبه برگرده چون میخوایم 3شنبه بریم نمایشگاه خلاصه ددی نازم اومد و ناهار خوردیم یکم حالم بهتر شد,آخه چرا من انقدر لوســـــــــــــــــــــــم (حالا خودم میگم شما دیگه تکرار نکنیدااااااااااااااااا دلم گرفته بود,از صبح حالم خوب نبود,سر کلاسم کسل بودم +دیشب میخواستم کامپیوتر و خاموش کنم برم بخوابم که دیدم raghu آنلاین شد، بهش میگم این موقع شب اینجا چی کار میکنی ؟گفت سر کارم این هفته شب کارم و میدونستم تو آنلاینی اومدم خلاصه یه 2 ساعتی صحبت کردیم میگفت مامان بابام میخوان برن یه مکانی برای عبادت به مدت 17 روز (البته اسم مکانشم گفت ولی توقع ندارید که با اون حالت خوابالویی اسم عجیب غریب مکاناشون یادم بمونه که کلی ناراحت بود که مامانش و برای 17 روز نمیبینه منم کلی مسخرش کردم و بهش گفتم لوس و ننر برگشته بهم میگه نه که تو لوس نیستی،تازه دارم میشم مثل تو همینم مونده بود یه خارجی به لوس بودن من پی ببره +دیروز مامان نی نی میگفت بیا از فردا بریم پیاده روی گفتم این هفته اصلا نمیتونم چون کنکور دارم ولی از هفته دیگه بریم قرار بود بریم باشگاه ولی چون نی نی دیگه پیش کسی نمیمونه نمیتونه بیاد باشگاه به خاطر همین گفت بریم پیاده روی که نی نی و هم بتونه با کالسکه بیاره +خدایا این کنکورم به خیر بگذرون که دیگه خسته شدم نمیگم خیلی خوندم ولی استرسش بیچارم کرد از هفته دیگه یه نفس راحت میکشم +عکس قبل و بعد جوجوی نازم و ببینید جوجوم چقدر بزرگ شده،کم کم نگهداریش سخت میشه، میخوام ببرمش باغ و بوستانی رهاش کنم تا بسی از زندگی لذت ببرد دوران طفولیت دوران نوجوانی این دومین بازی وبلاگی که دارم تو وبلاگم قرار میدم این بازی و در وبلاگ دوست گلم درخشان دیدم و خیلی ازش خوشم اومد این بازی به این صورته که باید لطف کنید و بگید چه تصوری از من دارین از لحاظ ظاهری,اخلاقی,شخصیتی,خانوادگی و .... لطفا بدون رودربایستی بگین ,خیلی دوست دارم بدونم دوستای گلم چه تصوری از من تو ذهنشون دارن منتظر نظراتتون هستم دوستای گلم![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
مورچه دانه را دوباره بردوشش گذاشت و به خدا گفت:
" گاهی یادم میرود که هستی ،کاش بیشتر نسیم می وزید..!"
![]()





(دقیقا دختر همسایشون روبرومون در اومد)


)
ادامه مطلب







(آخه 4 تا از بچه ها شنبه ها کلاس دارن و این کلاس و نمیان)




تا مامی برام بالش آورد که راحت بخوابم پا شدم اومدم تو اتاقم خوابیدم



























)لپ تاپم و روشن کردم یکم وب گردی کردم به امید اینکه خوابم ببره ولی نشد که نشد


)














,تا گفتم خواب دیدم گفت چی دیدی و با اشتیاق بهم گوش میداد



,تا حالا مترو رو انقدر شلوغ ندیده بودم,به خاطر همین دیر رسیدیم









از یه طرفم دلم نمیاد این دو روز باقی مونده تا کنکور و در حالت خواب بگذرونم
در نتیجه مجبورم بشینم درس بخونم
و پازلم و درست کنم







تازه 2 تا از ناخنامم شکست


,
)
)






.gif)






| Design By : Pichak |

